تبليغاتX
شاخه طوبی

شاخه طوبی

مناجات با خدا

خدایا به داده و نداده ات شکر ، که داده ات نعمت است و نداده ات امتحان...!

پروردگارا آبروی مرا به توانگری نگهدار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر...!

تا مبادا : از روزی خواهان تو روزی بخواهم و از آفریده های بدکردار طلب مهربانی کنم

و به تمجید کسانی که به من چیزی داده بپردازم و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده ، بدگویی کنم.

یا قادر مطلق...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 11:40  توسط لولی درویش  | 

ظـــرفـیــت انــســـان هـــا !

مردی از دست روزگار سخت می نالید.
پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.
استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.
شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.

سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 18:6  توسط لولی درویش  | 

مـاجــرای : خـــــر ما از کره گی دم نداشت!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:52  توسط لولی درویش  | 

مناجات

ای پروردگار مهربان ! به این مشت خاک که موجودی زبون و ذلیل است ترحم فرمای و ما را در پناه خویش از عذاب خویش ایمن دار.

تو خود دانایی که ما را به عدل تو طاقت نباشد و نتوانیم کیفر کردار خویش را دریابیم.

گناه ما عظیم است و گناه عظیم را کیفری عظیم درخور باشد.

پروردگارا! بر حقارت و درماندگی ما رحمت آور و ما را از جزای کردار ما معاف بدار.

گناهان من بسیار است و شانه های من در زیر بار معاصی فرو خمیده و بال و پر روح مرا درهم شکسته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:17  توسط لولی درویش  | 

سلامی بعد از 2 سال و اندی

سلام به همه دوستان

البته کم اند کسایی که منو می شناسند!!!

امروز بعد از ۲ سال اومدم اینجا یه چیزی بنویسم دلم واسه نوشتن تنگ شده بود. چیز خاصی ندارم که بنویسم .یه داستان از احمد شاملو به نظرم قشنگ اومد .سعی میکنم بیشتر بیام اینجا.

 

***********

چه كشكي، چه پشمي

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسید.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي...
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه
احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:36  توسط لولی درویش  | 

التماس نامه دانشجویی

 

 

نمی دونم تا حالا خودتون این کارو کردید که آخر برگه امتحانی از استاد التماس دعا داشته باشید یا نه؟!!!

در هر صورت من چند تا از این به اصطلاح توضیحاتی که دانشجویان زیر برگه امتحانی واسه استاد می نویسند رو اینجا می نویسم.

 

 

  1. استاد گرامی ! ضمن قبولی طاعات و عبادات شما می خواستم بگم هنر 10 گرفتن ، همواره هنر سختی است ولی هنر 10 دادن همواره سخت ترین هنرهاست و می دانم که شما هنرمندی توانا هستید و دشوارترین هنرها را نیز دوست دارید.

 دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد   

        جیب خود هر جا گشودم عاشقش استاد شد

آن دهی که استاد با جان و دل ، دادش به من

         عاقبت لیست سفیدش آمد و بر باد شد

 

 

  1. استاد! از همه پرسیدم نام نجات دهنده ام را؟ چندین هزار بار گفتند : فقط استاد!!

 نامه نوشتم با پوست پسته

                فراموشم نکن استاد خسته

 

  1. استاد گرامی ! پنج چیز قابل جبران نیست : 1. نمره ای که به لیست سفید رفت 2. مشروطی 3. اخراجی

4و 5 هم یادم نمیاد.

 

رحم کن بر دل بی طاقت ما ای استاد! 

                  نمره ی 10 خبری نیست به یکبار آری

 

  1. استاد عظمت باید در نگاه شما به ورقه من باشد نه در ورقه ی من که به آن می نگرید.

 من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم 

                 برای برگه ی خالی نمی آید خم به ابرویم

 

  1. استاد در راه باریکی که از آن می گذشتم تاریکی بی دانشی بیداد می کرد ، لطفاً با دادن یک نمره ی ناپلئونی 10، مگذارید تاریکی بی دانشی بیش از این بیداد کند.

 غم ردی خیابون پرورم کرد  

              بابام خاک زیادی بر سرم کرد

تو رفتی از برم شاهکار خلقت

              ولی هجر دهت بیچاره ام کرد

 

  1. استاد به پاس احترامی که برای شما قائلم مگذارید با آخری باشد که می گویم : I Love You

 دستتو بده به دستم

               که عاشق تو هستم

 

  1. تو تنها صدف دریایی که به بی کران اقیانوس دوستش دارم ، استاد عزیز از اینکه وقت خود را صرف تصحیح ورقه من نمودید سپاسگذارم. ضمناً من ترم آخری هستم.

 آخر ای سرو روان! بر ما گذر کن یک زمان

                  آخر ای آرام جان! بر ما نظر کن یک نظر

 

  1. استاد یعنی ما به اندازه شماره ی پیراهن علی دایی هم حقمون نیست!

 من آن مشروط بد بختم که می گریم به استادی

               ولی من کم نمی یارم همی با خفت و خواری

 

  1. استاد من با گریه به دنیا اومدم ، مگذارید با گریه نیز مشروط شوم.

 میازار طفلی که دانه کش است 

                     که دل دارد و نمره ی 10 خوش است

 

10.استاد ! اگر 100 سال پس از مرگم ، قبرم را بشکافی و هنوز قلبم وجود داشته باشد ، خواهی دید که روی آن نوشته فقط یک 10 می خوام.

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

                   که ز لبخند خوشش بوی دهی می آید.

 

11.استاد ! زیباترین خط منحنی جهان لبخندی است که بی اراده روی لبهای یک دانشجو نقش می بندد تا در نهایت سکوت فریاد بزند:  استاد دوستت دارم.

 

گل سرخ و سفید و ارغوانی

                  فراموشم نکن تا می توانی

 

12. استاد می دانم که شما انسان بزرگواری هستید و قلب ما طفل معصوم ها را نمی شکنید!

 

تو باغ پر گل و من برگ زردم

                    بیا استاد خوب دورت بگردم

 

13.

استاد نگاهی به دل پر دردم

               دل از هم کندم و پناه آوردم

این ترم اگر دوباره مشروط شوم

                باید که به زادگاه خود برگردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:2  توسط لولی درویش  | 

دوست من

ای دوست من

من آن نیستم که می مانم،

نمود پیراهنی است که به تن دارم،

پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو ،

و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن " من " ی که در من است ،

در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد در آنجا می ماند:

ناشناس و درنیافتنی!

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی، و هر چه می کنم بپذیری:

زیرا سخنان من چیزی جز ،

صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز ، عمل آرزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی " باد به مشرق می وزد"

من می گویم " آری باد به مشرق می وزد"

زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ،

بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی

و من نمی خواهم که تو دریابی!

می خواهم در دریا تنها باشم.

وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است:

با این همه من از رقص روشنای نیمروز

بر فراز تپه ها سخن می گویم، زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی

و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی!

و من گویی نمی خواهم که تو بینی و شنوی.

می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می روی،

من به دوزخ خود فرو می روم:

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی ، شراره اش چشمانت را می سوزاند،

و دودش مشامت را می آزارد.

ومن دوزخ را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.

می خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ،

و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیننده است ،

ولی در دلم به مهر تو می خندم ، گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی

می خواهم تنها بخندم

دوست من

تو خوب و هوشیار و دانا هستی ،

یا نه تو عین کمالی:

و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم.

گرچه من دیوانه ام

ولی دیوانگی ام را می پوشانم.

می خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من

تو دوست من نیستی!

ولی من چگونه این را به تو بگویم؟

راه من راه تو نیست ، گرچه با هم راه می رویم ، دست در دست.

تا چندی دیگر ، دمی بر بال باد می آسایم

و آنگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید.

 

                                                     از کتاب " پیامبر و دیوانه"

                                                         اثر خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:38  توسط لولی درویش  | 

گناه

 
چه خوبست
گناهايمان پيدا نيست
چون مجبور بوديم
هر روز خودمان را تميز بشوييم
شايد هم زير باران زندگي کنيم
و يا دروغهايمان
شکل مان را عوض نمي کند
چون حتي يک لحظه همديگر را به خاطر نمي آوريم
خداي مهربان سپاس

Sin
How nice it is
our sins arent obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
dont chang our figures(shapes)
tought we didnt remember each other even for a moment
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:6  توسط لولی درویش  | 

من نیستم یا اینکه من هستم؟!!!

من نیستم

من اینجا نیستم

من اینجا منتظر نیستم

من اینجا منتظر دوستی نیستم

من اینجا منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان هستم

من اینجا تنها نیستم منتظر دوستی هستم

من اینجا تنها نیستم منتظر هستم

من اینجا منتظر هستم

من اینجا هستم

من هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:22  توسط لولی درویش  | 

دلها سه قسم است ؛ دلي است مثل کوه که آنرا هيچ از جاي نتواند جنبانيد . دلي است مثل درخت که بيخ او ثابت است ، اما باد او را گاه گاهي حرکتي دهد و دلي است مثل برگي که با باد مي رود و بهر سوي مي گردد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:46  توسط لولی درویش  |